به مناسبت سالگرد ارتحال آیت الله محمود طالقانی می خواهم خاطره ای ناگفته از منش والای این بزرگمرد را بازنشر کنم که مدت ها قبل در همین وبلاگ منتشر شده بود. دیدم چند وبلاگ به اصطلاح ارزشی! این خاطره را با تحریف و دخل و تصرف منتشر کرده اند وظیفه خود دانستم که اصل خاطره که از یک واسطه موثق نقل شده و امسال هم مجددا من تاییدیه این خاطره را از ایشان گرفتم منتشر کنم برای ثبت در تاریخ. باز هم تکرار می کنم در هر منبعی یک واو این مسائل جابجا شده یا جمله ای حذف و اضافه شده مورد تایید بنده به عنوان منتشر کننده اصلی این خاطره نمی باشد. 

مجتبی طالقانی میگوید قرار بود پدرم برای کاری یکی دو روز دور از منزل باشد. عصر روزی که آقای طالقانی منزل را ترک نمود با دوستانم محفل کوچکی در خانه ما تشکیل داده بودیم و بساط مشروب خوری هم به پا بود٬ در حین گفتگو و بحث میان من و دوستانم زنگ خانه به صدا درآمد. در کمال ناباوری دیدم پدر برگشته است با عجله شروع به جمع و جور کردن خانه کردیم اما متاسفانه شیشه های مشروب را به خوبی استتار نکرده بودیم و پدرم آنها را رویت کرد اما هیچ نگفت و بعد از احوالپرسی به داخل اتاقش رفت. مجتبی در ادامه نقل میکند: من آن شب تا صبح واقعا یک لحظه هم خواب به چشمانم نیامد. به شدت ناراحت بودم و عذاب وجدان داشتم٬ ار طرفی دیگر دلهره عکس العمل پدر مرا یک لحظه هم راحت نمیگذاشت و نمیدانستم فردا چه اتفاقی خواهد افتاد؟! صبح که شد به اتاق ایشان رفتم طبق معمول همیشه بدون هیچگونه تغییر شروع به احوالپرسی کرد و از مسایل روزمره پرس و جو کرد. مدتی گذشت من با خودم فکر کردم شاید ایشان انتظار دارد خودم به خطایم اعتراف کنم سعی کردم صحبت را به جریان دیروز هدایت کنم اما پدر بحث را منحرف کرد بعد از چند دقیقه دوباره خواستم مسئله را مطرح نمایم اما باز اتفاق قبل تکرار شد و چند بار دیگر هم این سیکل را طی کردم ولی نتیجه همان تغییر سریع مسیر صحبت از سوی وی بود! بناچار خجالت زده از اتاق بیرون آمدم و هیچوقت دیگر هم در مورد این موضوع بین من و پدر حرفی رد و بدل نگشت! این ماجرا موجب شد که دیگر هیچوقت در منزل پدر این کار را تکرار نکنم.


به امید فردای روشن برای من، تو و تمام مردم دنیا